کابین 48 حالا برای من چیزی جز زندان نبود.میترسیدم از اینکه صبح فرا برسه و عاطفه رو ببینم .من که یه عمر با عاطفه دوست بودم و همیشه کنارش بودم حالا از اینکه در کنارش باشم میترسیدم. تصمیم گرفتم ذهنمو از فکرش دربیارم ولی نتونستم.لحظه ای چشمامو بستم و سعی کردم فکر کنم که هنوز زندس و کنارمه.احساس کردم که دستامو گرفت و...یکدفعه کابین شروع کرد به تاب خوردن و منو از فکر آرامش درآورد.حتی خیال آرامش هم برام یه رویا شده بود.سعی کردم جیغ بزنم تا از فشار عصبیم کم کنم و اینکارو کردم هربار بلند تر از قبل بالاخره گرگ ها باید بفهمن که اینجا رییس کیه.انعکاس صدام انتظار کمک رو بلعید.نه...آخه کدوم احمقی نصفه شب توی کوهستان پیدا میشه که به دادت برسه.فقط آرزو میکردم که خوابم ببره و دیگه بیدار نشم.با خودم فکر میکردم اگه خدا تا الان منو زنده نگه داشته پس حتما میخواد که زنده بمونم بالاخره تصمیم گرفتم که فردا که شد منم بپرم و خودم میدونستم که دلشو ندارم اما نمیشد از یه عده گرگ یا درخت انتظار کمک داشت. نظرات شما عزیزان:
وب خوبی داری مرسی که سر زدی
![]() ![]()
شب بود...(+16) آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها
برای تبادل لینک ابتدا ما را با عنوان جالب انگیز و آدرس lazy.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد. ![]() نويسندگان
|
|||||||||||||||||||
![]() |